متن ادبی عرفانی از فرشید .مهسا از شاگردان اسناد کامران

 

 

 

 

بیگناهی پای چوبه دارمیخندید., انگارنمی دانست

 

دوره ی ضرب المثل ها تمام شده !!


زندگی تنهاعبورنفس هانیست تداعی لحظه هایست که

 

به یادهم میگذرد…


خدایاساده ازخطاهایم بگذر,همان طورک ساده

 

ازآرزوهایم گذشتی !!

 


گاهی آدمای تنهاخیلی خوش شانسند….چون کسی رو ندارن

 

که ازدست بدن..!!


آدم خوب قصه های من!!

 

دلتنگت شده ام!!حجمش رامیخواهی ؟؟


خداراتصورکن…


آنقدرجایت خالیست ک هیچ گزینه ای آن راپرنمیکند!حتی همه

 

موارد….

 

تقدیم به استادعزیزمان که بی نهایت دوستش داریم 

 

ﺮﺍﯼ ﺗﺼﺎﺣﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺟﻨﮕﻢ!


ﺍﺣﺎﻃﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺷﻮﯼ!


خودت میدانی که نمی توانم …


ولی …


ﻋﺸﻖ ﺗﻤﻠﮏ ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﻌﻠﻖ ﺍﺳﺖ!


تعلق دو ذهن ، دو قلب …


و اگر …


اﮔﺮ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﺑﻤﺎﻧﯽ،

 


ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ، ﺑﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﻢ…

 

تقدیم به استادعزیزترازجانم

 

-گـاهـی اگــر دعـایت مسـتجاب نشـد، بـرو

و گــوشـه ای بنـشـیـن.


زانوهایت رابغل بگیرویک دل سیر گریه کن

 


شاید لازم باشد میان گریه هایت بگویی


.:: اللهُـمَّ اغـفِــر لِیَ الـذُنوبَ الّـتـی تَحـبِـسُ الـدُّعــا

 


خدایا!ببخش آن گناهانم راکه دعایم را

 

حبس کرده.التماس دعا

 

 



تاريخ : دوشنبه 01 تیر 1394 | 19:18 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(0)

بسمه تعالی                                    

 

فرستنده  : گالری یک فنجان قهوه به طعم تلخ

 

 

 

                  

 

  

شعر از: فریدون مشیری  

         

 

زمان نمی گذرد عمــــر ره نمی سپرد


صــدای ساعت شماطه بانگ تکرار است


نه شنبــه هست ونه جمعـــه


نه پار وپیرار است


جوان وپیر کدام اســــت ؟ زود ودیر کدام ؟


اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست


که عشق را به زوایای جان صلا زده ای


ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست


که زیر سیلی تکرار


دست وپا زده ای


زمان نمی گذرد


صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است


خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش

از عشق سر شار است

 

 



تاريخ : پنج‌شنبه 28 خرداد 1394 | 18:16 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(1)

استاد



تاريخ : جمعه 22 خرداد 1394 | 23:17 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(0)


 

 

فرستنده:فرشید و مهسا از شاگردان

استاد دیندار(کامران)

 

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم



حالا که سهم من نشدی کم بیاورم


دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم



تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم



میخواستم که چشم تو را شاعری کنم



امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم



دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل


می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم


یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....



میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟



حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

......

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم



باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم



حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم



عمراً دوباره   رو به     جهنّـــــم    بیاورم



خود را عوض کنم و برایت به هر طریق



از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم



بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت



یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

[Web] -
 


تاريخ : شنبه 16 خرداد 1394 | 23:04 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(3)

 

 
 

فرستنده:مدیریت محترم وب آریوبرزن آقای مجید

 

                     

 

گفتم به مـهد ـﮯ(عج) بر مـن عاشق نـظر کن

 


گفتا تو هم از معصـیت صرف نظر کن

 



گفتم به نام نامیت هر دم بنازم

 


گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم



گفتم که دیـدار تـو باشد آرزویم


گفتا که در کو ـﮯ عـمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن


گفتا به عـهد بندگـﮯ با حق وفا کن

گفتم به مهد ﮯ(عج) بر من دلخسته رو کن


گفتا ز تقـوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلـﮯ کن


گفتا تمسـک بر کتاب و هم عـمل کن

گفتم ز حق دارم تمنا ـﮯ سکینه


گفتا بشو ـﮯ از دل غبار حـقد و کیـنه



گفتم رخت را از من واله مگردان


گفتا دلــﮯ را با سـتم از خود مرنجـان



گفتم به جان مادرت من را دعـا کن


گفتا که جانت پاک از بهـر خـدا کن

گفتم ز هجران تو قلبـﮯ تنگ دارم


گفتا ز قول بـﮯ عـمل من ننـگ دارم

گفتم دمـﮯ با من ز رافت گفتگو کن


گفتا به آب دیـده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غـم آزاد گردان


گفتا که دل با یـاد حـق آباد گردان

گفتم که شام تار دلها را سحر کن


گفتا دعـا همواره با اشـک بصـر کن



گفتم که از هجران رویت بـﮯ قـرارم


گفتا که روز وصـل را در انتظـارم



تاريخ : جمعه 15 خرداد 1394 | 00:43 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(1)

                 

 



تاريخ : شنبه 02 خرداد 1394 | 10:28 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(1)
تاريخ : پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1394 | 22:18 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(0)

 

                                   

 

متن های ادبی عرفانی از:

:ثاقب فرشبد ومهسا شهرستان عجب شیر .سهیلا دربندی نبریز

 

آقای ثاقب شهرستان عجب شیر

ماهی به آب گفت: بی تو میمیرم، آب خواست امتحانش کنه گفت: میرم به حرفات فکر میکنم... رفت و زود برگشت اما! تا برگشت ماهی مرده بود "هیچ وقت با نبودنت امتحانم نکن" شاید تا برگشتنت مرده باشم...!!!
سلام استاد عزیزم کامران جان شاعر جهاتی ای شهسوار عرفان ای سلطان عرفان و ای عارف جهان تشیع بی تو زندگی برایم مانند اتاقی تاریک است و هرروزم بدتر از دیروزم میگذرد پس ازت خواهش دارم که با نبودنت مرا واقعا امتحان نکنی چونکه من دوریت را نمیتوانم تحمل کنم.
اگرخوابی اگربیدارویادرعالم دیداربدان

قلبی به یادتوهمیشه می تپدای یار.

استاد کامران چنان فرد مهربان و جان سوزی است که نمیتوانم آنهمه مهر ایشان را وصف کنم ایشان چنان نسبت به شاگردان و اطرافیانش مهربان است که همه عاشقش هستن
   بر  تن   ما نکند    آتش   دوزخ    اثري،

چون به آتشکده ي مهرشما سوخته ايم.
وقتی استاد کامران شروع به صحبت های عرفانی میکنند ویا شعری می خوانند همه در جایشان میخکوب میشوند و به سخنان ایشان گوش میدهند. حتی اگر هزاران هزار نفر هم آدم دور استاد کامران جمع شود باز هرکس فقط استاد را میبیند من و دیگر شاگردان استاد که چنین هستیم یعنی فقط و فقط استاد را میبینیم و دورو برمان را اصلا نمیبینیم. فدای استاد عزیزم.

مدیریت مهوش همه جا:

ثاقب جان الحق سخن از زیان ما می گویی ما نیز ظاقت فراق استاد کامران رانداریم

تا خلق نگویند مکن گریه بسیار

گردم غزل درد و در اشعار بگریم.

*******************************************

خواهر گرامی سهیلا دربندی

سلام یر خواهر عزیزم مهوش جان یاید بگم مطالب سایتتان بسیار عالی است

 

درموردمقام والای استاد ایران وجهان وجهان تشیع استاد  دیندار کامران بایدگفت که 



  اشعار استاد کامران بهترین شعرهایی است که از کلیه اشعار  شاعران قدیم ومعاصر



خیلی خیلی والا و دلنشین تر است اگر اشعار عارفانه استاد کامران را با تمرکز بخوانید



خواهید قهمید آنچه خوبان همه دارند کامی تنها دارد



مدیریت مهوش همه جا

سهیلا جان همکلاسی عزیزم ار ابراز علاقه تان سایت ممنونم

و در مورد استاد کامران اشعار و عرفانش هر چه

بگوییم باز یک از هزاران را نگفته ایم

***********************************         

  فرشید و مهسا از شهرسبان عجب شیر

 

 

تقدیم به  کامران جان :استادعزیزمان

همیشه باش که بی تو عذاب میکشم ، نمیتوانم سختی های دنیا را

بی تو روی دوش بکشم!

همیشه باش که بدجور نیاز دارم به تو ،

باز هم محبتی به قلبم کن که زندگی ام را مدیونم به تو

تو آمدی و عشق را دوباره پیدا کردم ،

آن عشق بی معنا برایم بامعنا شد و همین شد که قلبم دوباره جان گرفت...

بمان و یاری کن مرا ، تا پایان این راه همراهی کن مرا،

نگذار تنها بمانم ، نگذار در این راه بی همسفر باقی بمانم

بیا و در حق دلم عاشقی کن ، بیا و برای یک بار هم که شده

عشق را آنطور که هست برایم معنی کن

بس که دلم دست این و آن افتاد کهنه شد ،

عمری از احساسم گذشت و پیر شد ،

دیگر نه طاقت دوباره شکستن را دارم ، نه حس دوباره ساختن را....

درک کن ، میترسم ، بس که دلم زیر پاهای بی محبت دیگران افتاد و له شد ،

زندگی برایم یک داستان بدون عشق شد ....

تو آمدی و باز هم فکرم درگیر شد ،

دلم به لرزه افتاد و لحظات با تو بودن نفسگیر شد

به خدا دیگر طاقت ندارم ، بس که شکسته ام دیگر جایی برای غمهای تازه ندارم ،

بس که خسته ام ،نفسی برای فرار از خستگی ندارم

کامران جان ای استاد بی همنا دل بسته ام به تو و نگاهی کن به من ،شک نکن به احساسات قلب من ....

دستانم بگیر و آرامم کن ، با قلب شکسته ام مدارا کن ،

اینک که با توام ، اینک که دلم را به دریای دلت زدم و محو امواج توام ،

مرا با دستهای خودت غرق نکن....

همیشه باش که بی تو عذاب میکشم ، امروز از ته دل با من باش،

که بی تو همان تنها و دلشکسته دیروز میشوم

مدیریت مهوش همه جا:

عزیزان جان و دل کامران امید دلهای خسته گویی دلش را شکسته اند

دیگر کامران از همه دوری گزیده و همه گوشیهای تلفنهایش را خاموش کرده

کامران جان:

ای بهترین شاعر جهان و ای عارف بی همنای عرفان الهی اسلامی قرآنی جهان تشیع

این حرف دل دوستان شاگردان و دوسبداران باوفای توست که در ایام جانگداز

دوری تو با ارسال هزاران نامه چنین می گویند:

یه لبم رسید جاتم    تو   بیا    که زنده   مانم

پس از آنکه من نمانم به چه کار خواهی آمد

****                        

 فرشید و مهسا از شهرسبان عجب شیر

[باسلام خدمت  مدیربت مخترمه مهوش همه جا

 

وسلامی به وسعت دل تنگمان تقدیم به استاد و مرادمان استادکامران....

گفتی : ترازوی دلت من باشم ،چرا نمی شود را نمی دانم ،


هر چه به این دل می گویم: دیگر گوش اش به حرف های من بدهکار نیست !

 

عقل پرسید که دشوار تر از مردن چیست

 

عشق فرمودفراق از همه دشوار نر است

گویی این نفس باز هم سرکش شده ...!!!

گویی این دل باز هم هوایی نگاه مهربانت شده کامران جان...!!!

 
دل همه افسرده تاب این جدایی جانگدار را ندارند

 

کاش  دوباره می آمدی ،کاش می آمدی و

آنگاه می دیدی باز هم به خاطرت دنیا را زیر و رو می کردم

کاش ..!!!

 مدیریت مهوش همه جا:

  عزیزان من شکوفه های دل ما  هم افسرده و وجودمان

 

از دوری کامران جان یخدا افسرده است

 

آن سفر کرده که صذ قافله دل همره اوست

 

هرکجا عست خدایا یه سلامت دارش

*    *   *    *    *

 

 فرشید و مهسا از شهرسبان عجب شیر

استاد کامران جان بی نهایت دلتنگ تان هستیم

وقت اگر داری کلامی با تو درد و دل کنم ،

شاید از این گفتگو آرامشی حاصل کنم ...

وقت اگر داری بگویت این صدای بی صدا،

نازنینم با تو از درد شب بی انتها ...

این دل سرخورده و بغض گره گیر گلو ،

لحظه ای بنشین بگویم قصه ام را مو به مو .

استاد کامران جان:

گربتو افتد نظرم چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

قصه تکراری شبهای سرد انتظار ،

قصه تلخ نگاهی مانده بر در بی قرار .

قصه این دل که امشب غرق در حون می شود ، ...

میل رفتن دارد این دل حیف پایش بسته است .

.. دست مشتاق نوازش را ببین ،بشکسته است ...


باز هم زانوی غم کرده بغل ای وای دل ،

دل شده رسوای کوی یار و من رسوای دل !

تن به دریا میزند، پروای طوفانش چه شد ؟

! سر سپرده میرود ، ترس از رقیبانش چه شد !



میکشاند خسته تن را در بیابان سکوت ،



عاقبت سر می نهد امشب به دامان سکوت !


خویشتن را گم کند در کوچه دلواپسی ،


سایه ی شب هم ندا سر میدهد از بی کسی ...


وقت اگر داری بگویم با تو من از فصل غم !


میشناسی !..... من همانم از تبار و نسل غم !


یاری ام ده گوش کن یک دم بیا بنشین که من


ناله ها سر میدهم از دست این زخم کهن !

...
خون دل خوردن مرامم گشت باری بگذریم ،


از من و دل بگذریم ای دوست آری بگذریم !


کاروان عمرم امشب برگ و بارش نیز نیست ...


ظلمت آمد کورسویی همجوارش نیز نیست !


کاروان ره در کویر کور حسرت میبرد ،


دل تنش را تا دیار دور حسرت میبرد ،


همره این قافله افتان و خیزان میروم ،


تشنه ام ! ...در آرزوی شعر باران میروم



مدیریت مهوش همه جا:

فرشید و مهسای عزیز شعر تان آکنده از احساس و عشق ودردفراق است

و غمنامه ای است جانگداز.

چیست دانی سخت تراز مرگ ای نگار

انتظار    است    انتظار     است انتظار

 

 



تاريخ : جمعه 18 اردیبهشت 1394 | 22:37 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(0)
حدیث از امام رضا (ع)
 


تاريخ : سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 00:23 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(0)

 متن های ادبی عرفانی

                                  

                  مهساوفرشیدازعجبشیرازشاگردان استاددیندار کامران

 

 

 

   

 

 

چندین سال است سالروز شهادت استاد شهید مرتضی مطهری

دست مایه قدردانی و تجلیل از مقام معلم شده است؛

معلمی که انسان ساز و فردا پرداز است و تکریم و تعظیم او،

تکریم و تعظیم علم است.

معلم، معمار قلب هاست و بذر نور در دل ها می افشاند.

قدردانی و تجلیل از معلم، قدردانی از باغبانی است که هر صبح،

سبدی از صمیمیت با خود به کلاس می برد و با انگشتان مهربان خویش،

بر شاخه قلب ها فردا را پیوند می زند.

روز معلم ، روز پاسداشت عزیزانی است که در سنگر علم و دانش،

سربازانی با اخلاص و دانشمند تربیت کردند.

این روز ، روز یاد کردن از گمنامان آشناست؛

آنان که دفترهای خاطرات از عطر یادشان آکنده است.
باسلام خدمت مهوش همه جاوسلام خدمت استادعزیزمان استادکامران.روزتون مبارک استادجان

 
 
     
 

 

مهساوفرشیدازعجبشیرازشاگردان استادکامران

   
 

خداوند متعال به بنده خویش فرمود:

آرزو داری که با ملایک هم پرواز شوی؟

عرضه داشت: آری.

فرمود:پس باید به پنج خصلت آراسته شوی:

آنکه در مهرورزی همچون خورشید بی دریغ

در تواضع همچون زمین خاکسار

در سخاوت مانند جویبار روان فیض بخش

در تسلیم و رضا بسان مرده ای بی اراده

و در رازداری همتای شب تیره پرده دار و رازپوش باشی.

حدیث قدسی

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.
این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی...


دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .
این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.
برای خاطره های دم دستی.
اولش هم حس خوبی به تو می دهند.
این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!


دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ...

 

م

 

مهساوفرشیدازشاگردان 

استاد کامران  
 

الهی دردهایی هست كه با هیچ گوشی نمیتوان گفت

گفتنی‌هایی هست كه هیچ قلبی محرم آن نیست...

الهی تلاش‌هایی هست كه جز به مددتو ثمر نمی‌بخشد

تغییراتی هست كه جز به تقدیر تو ممكن نیست

دعاهایی هست كه جز به آمین تو اجابت نمی‌شود

الهی قدم‌های گمشده‌ای دارم كه تنها هدایتگرش تویی

افكار آشفته‌ای دارم، كه تنها سامان دهنده‌اش تویی

الهی مرا تو دعا كن

برای من تو دعا كن

دعای مرا تو دعا كن

ویا دعاهای ابن حقیر را اجابت کن

**********************

.استاد کامران جان التماس دعا

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394 | 00:33 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

  • بناب پلاستیک