- آرزو دارم روزي اين حقيقت
به واقعيت مبدل شود
كه همهي انسانها برابرند.
(مارتين لوتركينگ)
ادامه مطلب
شقایق ها فدای تار مادر
اثر: استاد دیندارکامران
.jpg)
سرود قدسیان گفتار مادر
تجلی گاه حق رخسار مادر
ز لبخندش به خندد باغ شعرم
غذای روح من گفتار مادر
ازین خوشتر و ز این بهتر چه گویم
شقایق ها فدای تار مادر
در عالم آتش عشقش فروزان
دو صد سنبل فدای نار مادر
نهد جنّات را حق زیر پایش
طریق حق بؤد کردار مادر
چکد عطر وفا از شاخسارش
صفای جان و دل گلزار مادر
گر او خندد به خندد آسمانها
ملائک عاشق دیدار مادر
به عالم آرزو جز این ندارم
که تا یک دم شوم غمخوار مادر
به مدحش صد زبان خواهم که گویم
مگر یک شمّه از اسرار مادر
غزال طبع شعرم شد خرامان
به باغ عشق از انوار مادر
خموشی را گزین مرغ غزل ساز
نگنجد در غزل ایثار مادر
زبانم الکن ای کامران گردید
ز مدح شوکت بسیار مادر
بسمه تعالی
داستان واقعی کودکی یتیم در تهران که با پیرمردی
کهنسال و دانا درد دل می کرد این مناظره
که تراژدی غم و اندوه می باشدکه:

.jpg)
استاد دیندار (کامران)
آن را در قالب مثنوی
چنان جذاب و سوزناک سروده کودک یتیم و پیر مرد
خیلی شگفت زده شدند تا اینجا هر کسی این مثنوی
را خوانده گریه کرده است
سهم من از خوان فلک
ادامه مطلب
ترّنم دل
استاد رحیم دیندار(کامران)

ترّنم دل عاشق بؤد ترانه من
من آن کویر غمم دشت غم کرانه من
دو دست خویش نمودم نگار شانه تو
ولی چه سود ؟ نکردی نظر به شانه من
ز دست غیر سبویی مگیر و باده منوش
بيا و خيمه بزن در شرابخانه من
دلم ز آتش هجران شده است دیر مغان
شراب هجر تو باشد می مغانه من
قسم به حق تعالی تویی خدای دلم
پس از یگانه عالم تویی یگانه من
کبوتر غم عشقم چگونه شرح دهم
بزد فراق تو آتش به آشیانه من
در این کویر ستم آب و دانه کس ندهد
کبوترم که بؤد اشک دیده دانه من
ببین چگونه سرودم غزل غزال دلم
همای عشق بؤد شعر عاشغانه من
مپرس از غم کامران و اشک دیده او
چنین سروده شده شعر حاودانه من
ابرهای شهر عشق
اثر: استاد دیندار کامران

.jpg)
از قید و بند دهر اگر و ا رهیده ایم
بر ما مگیر عیب که هجران کشیده ایم
بشکفته است غنچه امید بخت ما
رویای وصل سبز تو در خواب دیده ایم
گفتنی چو تندری نه خروشیده ای چرا ؟
کردی گمان که ما ز تو ای گل رمیده ایم
ما را به تیغ هجر تو گردن زد آسمان
فریاد چون کنیم که ما سر بریده ایم
بنگر طریق عشق و وفا را به چشم دل
از عافیت بریده به محنت رسیده ایم
کردیم جهد پنجره وصل وا نه شد
در بزم ماتمیم که غم را گزیده ایم
آهوی باد پاست دلم در مصاف چرخ
در کوه معنویت و عرفان دویده ایم
ما زاده غمیم و قرین شقایقیم
دردا به جای شیر می غم مزیده ایم
ما راست خنده زرد و صدا سرد در فراق
این گونه در سراچه غم آرمیده ایم
گر داشتیم بال و پر آن هم ز غم شکست
بر بام عشق تو به پر دل پریده ایم
بنگر به ابرهای غم انگیز شهر عشق
ما قطره غمیم ز آنها چکیده ایم
بیتاب و طاقتیم چو کامران در فراق
چون جامه صبوری د ل را دریده ایم
همسفرقافله عشق
استاد رحیم دیندار (کامران)

جانا طلب وصل توأم دربدرم کرد
با قافله درد و غمت همسفرم کرد
در هجر تو آواره تر از باد صبایم
عشق تو گرفتار قضا و قدرم کرد
دانی که چها کرد به من محنت هجران
من اهل نظر بودم و شوریده سرم کرد
ما همسفر قافله عشق تو گشتیم
امید وصال تو ز خود بی خبرم کرد
خشکیده دگر چشمه چشمان من از غم
آتشکده بر پا غم تو در بصرم کرد
پاییز غم آمد به گلستان وجودم
رفتی و غم هجر تو خونین جگرم کرد
بگذار شود ثبت در این دفتر ایام
ظلمی که به من دلبر زرین کمرم کرد
زد تیر و نگفت او عجبا مرغ که بودی
ای خلق بدانید که بی بال و پرم کرد
بگرفت دلم را و به زد بر جگرم تیر
در رزمگه عشق عجب بی سپرم کرد
کامران بزد چنگ دراین چنگ غم عشق
زان لحظه گرفتا ر به چاه سقرم کرد
نگاه پنجره
اثر :استاد کامران
.gif)
.gif)
ای کرده جا به دفتر و دیوان نیامدی
من بیتو خون گریستم ای جان نیامدی
دوش آسمان دیده من پر ستاره شد
آخر چرا تو ماه درخشان نیامدی
چشمم ز هجر روی توتاصبحدم گریست
یک دم به کلبه منِ گریان نیامدی
من از نگاه پنجره خواندم حدیث هجر
آخر به سر چرا شب هجران نیامدی
تار دلم شکست صدا کی دهد دگر
یکدم به نزد مرغ غزلخوان نیامدی
رفتیم و خیمه بر چمن جان فزا زدیم
امّا تو ای غزال خرامان نیامدی
دل خواندت بیا به تماشای سوز او
هر چند شمع جان به شبستان نیامدی
بی مهر روی تو من و دل در شب فراق
گر چه شدیم سخت هراسان نیامدی
این دل سرای توست سرا هم فدای تو
با دل شدیم دست به دامان نیامدی
شد سر زمین جان و دلم غم سرا به دهر
آخر چرا تو یوسف کنعان نیامدی
زندان نموده اند به من شهر خویشرا
یکدم به دیدنم تو به زندان نیامدی
گفتم مگر به خواب ببینم جمال تو
در عالم خیال هم ای جان نیامدی
بودی تو نور دیده و شمع سرای ما
دانم ز جور فتنه خصمان نیامدی
زنجیرها به پای تو بسته است روزگار
زان رو به دیدن من حیران نیامدی
کامران گویدت همه دم در شب فراق
ای کرده جا به دفتر و دیوان نیامدی
دل صد چاک

اثر : استاد کامران
ناله هایم اثری در دل افلاک نکرد
کیست زین قصه پردرد بسر خاک نکرد
رفت بی ما به گلستان و نکرد از ما یاد
نگهش با دگران بو د که لولاک نکرد
عارش آمد که شود همدم شوریده سران
شادمان بود که یاد از دل صد چاک نکرد
بیخودم کرد و ندانم که ره خانه کجاست
آنچه او کرد به من دخترک تاک نکرد
چشم دریایی او دیده پر خسته ما
خانه درد مرا هیچ طربناک نکرد
دوستان قصه خود را به که اظهار کنم
گوهری بود که یاد از خس و خاشاک نکرد
گریه بر حال من زار کند ابر بهار
نه شگفت اینهمه را خصم گر ادراک نکرد
هر دم از دیده کامران چکد اشک فراق
چون تو کس قلب مرا اینهمه غمناک نکرد
اثر: استاد دیندار(کامران)
اسیر آتش و بیداد
سرای دیده ام امشب ز دوست خالی بود
نیامدی که ببینی مرا چه حالی بود
دلم به گلشن پژمرده مانُد از غم دوست
اسیر آتش و بیداد خشک سالی بود
به جز سرای دل ما مرو به بزم دگر
که پارسال تو را مأمن این حوالی بود
تو بودی و من و این قالی سراچه غم
که گفتگوی من و تو به روی قالی بود
چنان ز عشق تو شوریده سر شدیم و خراب
که هر که دید مرا گفت لااُبالی بود
به سنگ هجر تو به شکست شیشه دل ما
چه جای شکوه دل از کوزه سفالی بود
نگاه خسته و فریاد زرد و ناله سرد
مرا سه هدیه ز تو نازنین غزالی بود
غم فراق تو را نازم ای نگار عزیز
که میهمان دلم در شب هلالی بود
به نام خالق آزادی و عدالت و حق
همین غز ل ز تو کامران خوش نوالی بود



آمار
وب سایت:
