همسفرقافله عشق
استاد رحیم دیندار (کامران)

جانا طلب وصل توأم دربدرم کرد
با قافله درد و غمت همسفرم کرد
در هجر تو آواره تر از باد صبایم
عشق تو گرفتار قضا و قدرم کرد
دانی که چها کرد به من محنت هجران
من اهل نظر بودم و شوریده سرم کرد
ما همسفر قافله عشق تو گشتیم
امید وصال تو ز خود بی خبرم کرد
خشکیده دگر چشمه چشمان من از غم
آتشکده بر پا غم تو در بصرم کرد
پاییز غم آمد به گلستان وجودم
رفتی و غم هجر تو خونین جگرم کرد
بگذار شود ثبت در این دفتر ایام
ظلمی که به من دلبر زرین کمرم کرد
زد تیر و نگفت او عجبا مرغ که بودی
ای خلق بدانید که بی بال و پرم کرد
بگرفت دلم را و به زد بر جگرم تیر
در رزمگه عشق عجب بی سپرم کرد
کامران بزد چنگ دراین چنگ غم عشق
زان لحظه گرفتا ر به چاه سقرم کرد
نگاه پنجره
اثر :استاد کامران
.gif)
.gif)
ای کرده جا به دفتر و دیوان نیامدی
من بیتو خون گریستم ای جان نیامدی
دوش آسمان دیده من پر ستاره شد
آخر چرا تو ماه درخشان نیامدی
چشمم ز هجر روی توتاصبحدم گریست
یک دم به کلبه منِ گریان نیامدی
من از نگاه پنجره خواندم حدیث هجر
آخر به سر چرا شب هجران نیامدی
تار دلم شکست صدا کی دهد دگر
یکدم به نزد مرغ غزلخوان نیامدی
رفتیم و خیمه بر چمن جان فزا زدیم
امّا تو ای غزال خرامان نیامدی
دل خواندت بیا به تماشای سوز او
هر چند شمع جان به شبستان نیامدی
بی مهر روی تو من و دل در شب فراق
گر چه شدیم سخت هراسان نیامدی
این دل سرای توست سرا هم فدای تو
با دل شدیم دست به دامان نیامدی
شد سر زمین جان و دلم غم سرا به دهر
آخر چرا تو یوسف کنعان نیامدی
زندان نموده اند به من شهر خویشرا
یکدم به دیدنم تو به زندان نیامدی
گفتم مگر به خواب ببینم جمال تو
در عالم خیال هم ای جان نیامدی
بودی تو نور دیده و شمع سرای ما
دانم ز جور فتنه خصمان نیامدی
زنجیرها به پای تو بسته است روزگار
زان رو به دیدن من حیران نیامدی
کامران گویدت همه دم در شب فراق
ای کرده جا به دفتر و دیوان نیامدی
دل صد چاک

اثر : استاد کامران
ناله هایم اثری در دل افلاک نکرد
کیست زین قصه پردرد بسر خاک نکرد
رفت بی ما به گلستان و نکرد از ما یاد
نگهش با دگران بو د که لولاک نکرد
عارش آمد که شود همدم شوریده سران
شادمان بود که یاد از دل صد چاک نکرد
بیخودم کرد و ندانم که ره خانه کجاست
آنچه او کرد به من دخترک تاک نکرد
چشم دریایی او دیده پر خسته ما
خانه درد مرا هیچ طربناک نکرد
دوستان قصه خود را به که اظهار کنم
گوهری بود که یاد از خس و خاشاک نکرد
گریه بر حال من زار کند ابر بهار
نه شگفت اینهمه را خصم گر ادراک نکرد
هر دم از دیده کامران چکد اشک فراق
چون تو کس قلب مرا اینهمه غمناک نکرد
اثر: استاد دیندار(کامران)
اسیر آتش و بیداد
سرای دیده ام امشب ز دوست خالی بود
نیامدی که ببینی مرا چه حالی بود
دلم به گلشن پژمرده مانُد از غم دوست
اسیر آتش و بیداد خشک سالی بود
به جز سرای دل ما مرو به بزم دگر
که پارسال تو را مأمن این حوالی بود
تو بودی و من و این قالی سراچه غم
که گفتگوی من و تو به روی قالی بود
چنان ز عشق تو شوریده سر شدیم و خراب
که هر که دید مرا گفت لااُبالی بود
به سنگ هجر تو به شکست شیشه دل ما
چه جای شکوه دل از کوزه سفالی بود
نگاه خسته و فریاد زرد و ناله سرد
مرا سه هدیه ز تو نازنین غزالی بود
غم فراق تو را نازم ای نگار عزیز
که میهمان دلم در شب هلالی بود
به نام خالق آزادی و عدالت و حق
همین غز ل ز تو کامران خوش نوالی بود
گریه های غریبانه
استاد دیندار(کامران)

.gif)
دل بی حضور سبز تو بیمار و خسته بود
میخانه وصال تو ای دوست بسته بود
اندر شب فراق تو در کوچه های درد
فریاد من سکوت فلک را شکسته بود
نی اختری پدید و نه مهتاب جلوه کرد
گویی که آسمان به تماشا نشسته بود
ماییم و گریه های غریبانه در فراق
عشقت به قاب دیده چنین نقش بسته بود
باز آ که در فراق تو شیدای روی تو
دل از همه بریده ز آفاق رسته بود
اندر حضور سبز تو معنا شود غزل
شعرم تراوش قلم قلب خسته بود
کامران در خور تو نکر ده است خدمتی
یارب به بارگاه تو زان سر شکسته بود
انور
میخانه
عشق
اثر: استاد دیندار(کامران)

_4_-_Copy.jpg)
بی خبر داد مزن بر در میخانه عشق
قدحی در کش و می نوش زمیخانه عشق
تا تو را در نظر آید همه احوال وجود
همه جا نور خدا بین ز کاشانه عشق
چون شدی مست ز خامی بدر آئی آندم
همچو منصور شوی کشته و دیوانه عشق
هفت شهری است در این عشق اگر طی کنی
روزی آخر به شوی مرشد و فرزانه عشق
جامۀ دلـق مرّقع ز تنت دور نما
تا ببینی به یقین جلوه جانانه عشق
پاک کن جان و تنت را ز هواهای هوس
تا که سوزی به ره یار چو پروانه عشق
گفت کامران چه نیکو ومنت گویم باز
بی خبر داد مزن بر در میخانه عشق
کلبه رنج
اثر: استاد کامران دیندار
ناله و فریادم از گنبد خضرا گذشت
بیتو به من شام غم چون شب یلدا گذشت
ادامه مطلب
یاهو
اثر:استاد دیندار(کامران)
نازلی نیگاریم گلمه دی
.jpg)
اولدی یاز گول آچدی آمما گول عذاریم گلمه دی
کونلمین گول زارینه اول نو بهاریم گلمه دی
گلدی قمری نغمه خوان و آچدی گول دشت و چمن
نینیم گول زاری یارب گول عذاریم گلمه دی
ایچ مه رم صهبانی جانا آلمارام ساغر ائله
ساقیا دو لدور ما جامی می گساریم گلمه دی
آچ مادی صبحین گولی جانا گونش نور پارلیا
بس ندن یارب باشا بو شام تاریم گلمه دی
نار هیجرانینده یاندیم دوشدی سرریم دیللره
بستر و بالینیمه نازلی نیگاریم گلمه دی
چک میشم آغوشه رویاده اول رعنا قامتین
عالمه بیداریده اول غم گساریم گلمه دی
می خورم سنگ ملامت از کج اندیشان دون
چون منیم دیداریمه چشم خوماریم گلمه دی
تاج عزّت بر سرم بنهاده بود آن دلستان
بس ندن آغو شیمه عزز و وقاریم گلمه دی
عرصه نی تنگ ائدیلر بو لشکر دونان منه
قالموشام بی یار و یاور شه سواریم گلمه دی
عهد ائدیم تا چاتام مقصوده مقصودی یده
چوخلی چکدیم انتظارین شهریاریم گلمه دی
تیکمیشم من گوز یولا گلمی صدای آشنا
دور گءداق ای خسته کونلیم تکسواریم گلمه دی
گلمدین کامرانین اولدی غرق بحر غصّه ده
ائدی کونلیم داد وافغان شه شکاریم گلمه دی
زيبا ترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد زیباتری .
جمعي زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ
خدشهاي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف
ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است
كه تاكنون ديدهاند.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد
اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به
راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه
دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود،
مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند
كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب
من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را
با قلب تو عوض نميكنم.
هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او
دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي
بخشيده
شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه،
دندانه در
قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان
دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام
اما آنها چيزي از قلبشان را به
من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند
اما يادآور
عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند
و اين شيارهاي
عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند.
پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد
به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي
لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت
و در گوشهاي از قلبش جاي داد و
بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،
اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد
به قلب او نفوذ كرده بود .



آمار
وب سایت:
