.gif)
گزیده اشعار زیبا و جانفزا
از شاعران




از خدا دانی چه دارم
آرزو
با تو بودن
با تو بودن آرزوست
مرد آن است که در کشاکش دهر
سنگ زیرین آسیا باشد
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت دست
از آدمیان غرض همین ایشانند
بگذار که باقی حشرا.............
.jpg)
گزیده اشعار زیبا و جانفزا


از دلم برخاست دودی آسمان آمد پدید
گردی از خاطر فشاندم خاکدان آمد پدید
رخ نمودی جنت موعود گردید آشکار
جلوه گر گشتی حیات جاودان آمد پدید
.jpg)
سرای سینه ام امشب ز دوست خالی بود
نیامدی که ببینی مرا چه حالی بود
نگاه خسته و فریاد زرد ناله سرد
سه هدیه ز تو نازنین غزالی بود

از خدا دانی چه دارم
آرزو
با تو بودن
با تو بودن آرزوست
مست آمدم امشب که سر راه بگیرم
یک بوسه به زوراز لب آت ماه یگیرم
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
که مرد از کنده و زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
که گرگ از هی هی چویان نترسد
اسیر عشق آزادی نخواهد
گر از غم جان دهد شادی نخواهد
ز کار عشق بهتر پیشه ای نیست
به از سودای عشق اندیشه ای نیست
مرد آن است که در کشاکش دهر
سنگ زیرین آسیا باشد
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت دست
مکن کاری کزان دلها شود ریش
چو کردی ز آه دل ریشان بیاندیش
مزن آتش بر آن دامن که روزی
ز سوز و آه مظلومان بسوزی
نگارا جسمت از جان آفریدند
ز کفر زلفت ایمان آفریدند
جمال یوسف مصری شنیدی
ترا خوبی دو چندان آفریدند
-%DB%B0%DB%B0%DB%B1.jpg)
خوبان گل گلشن حیاتند همه
شیرین ای و شکدر حر کاتند همه
از آدمیان غرض همین ایشانند
بگذار که باقی حشراتند همه
گر دهی صد بوسه ده یشمارمش اندر شمار
در میان دانسته گه گه اشتباهی می کنم
اندر شب فراق تو در کوچه های درد
فریاد من سکوت فلک را شکسته بود
اگر مرا صلا زنی بزن در این حوالی ام
نظر یه حال من فکن ببین که در چه حالی ام
در این زبان آذری چنین سروده مرغ دل
منی ملامت ائدمرون اسیر خط و خالی ام
.gif)
آدمیت نه یه چشم است و به گوش است و سر است
صورت این است ولی معتی انسان دگر است
آنکس ترا شناخت جان را چکند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو چهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چکند

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه



آمار
وب سایت:
