دو غزل از دیوان شمس

 

 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم


وانگه همه بت‌ها را در پيش تو بگدازم


صد نقش برانگيزم با روح درآميزم


چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم


تو ساقي خماري يا دشمن هشياري


يا آنک کني ويران هر خانه که مي سازم


جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو


چون بوي تو دارد جان جان را هله بنوازم


هر خون که ز من رويد با خاک تو مي گويد


با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم


در خانه آب و گل بي‌توست خراب اين دل


يا خانه     درآ       جانا يا     خانه    بپردازم

 

 

  گر بيدل   و بي‌دستم   وز   عشق تو پابستم

 


بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم

 



در مجلس حيراني ، جاني است مرا جاني

 


 زان شد که تو مي داني ، آهسته که سرمستم

 



پيش آي دمي جانم ، زين بيش مرنجانم

 


اي دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم

 



ساقي مي جانان بگذر ز گران جانان

 


دزديده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم

 



رندي و چو من فاشي ، بر ملت قلاشي

 


در پرده چرا باشي ؟ آهسته که سرمستم

 

]



اي مي بترم از تو من باده ترم از تو

 

 


پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم

 

 



از باده جوشانم      وز    خرقه فروشانم

 

 


از يار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم

 

 



تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم

 

 


خود را چو فنا ديدم ، آهسته که سرمستم

 

 



هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم

 

 


نور دل ادريسم ، آهسته که سرمستم

 



در مذهب بي‌کيشان بيگانگي خويشان

 

 


با دست بر ايشان آهسته که سرمستم

 

 



اي صاحب صد دستان بي‌گاه شد از مستان

 

 


احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

 

 



تاريخ : جمعه 25 دی 1394 | 00:00 | نویسنده : mahvash | ارسال نظر(3)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

  • بناب پلاستیک